سيد محمد باقر برقعى

3367

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نظر خداپرستان من و عشق ماهرويى كه ز من جدا نباشد * ندهم به دلبرى دل كه در او وفا نباشد نزنم ز دلبرى دم بد و خوب بيش يا كم * كه بود به غير محرم به من آشنا نباشد به رخ بتان نظاره همه مىكنند امّا * نظر خداپرستان نظر خطا نباشد پى عشق گفته بودم نروم و ليك گفتم * همه كار كرده‌ام من دگر اين روا نباشد صنما به اين ملاحت نظر خداست با تو * چو كسى ز خوبرويان چو تو دلربا نباشد پى ديدن تو تا كى دوم از قفاى هركس * رسم و رخش ببينم نگرم شما نباشد مه من صفاست دارى رخ دلرباست دارى * شهى و گداى چون من نسزد تو را نباشد من و ديدن جمالت چو سر از لحد برآرم * اگرم چنان نباشد بگذار تا نباشد چه رخ است لوحش اللّه چه جمال اللّه اللّه * كه دلى نديده‌ام من به تو مبتلا نباشد به خلاف عشق با ما سخنى مگوى زاهد * تو به حسن‌آفرين گو پس از اين خدا نباشد به دودل اگر يكى شد نظر خداست ثالث * دل من يكيست با تو ، دل تو چرا نباشد ز تمام گلرخان دل به بتى شده‌ست مايل * صنمى كه وصف رويش يكى و دوتا نباشد شودم دل از تو ممنون به خلاف پيش اكنون * بده وعده‌اى به « مفتون » كه بروبيا نباشد گوهر مفتون هر عاشقى كه از نظر يار اوفتد * از چشم روزگار به ناچار اوفتد ماييم و يك وفا كه به دوران ما بود * چون جنس كاسدى كه ز بازار اوفتد آنجا كه يار دست به دست رقيب داد * جايى بود كه دست و دل از كار اوفتد منصور خام بود كه بر دار رفت چون * هر ميوهء رسيده‌اى از دار اوفتد يا رب مباد كس چو دل من به چشم يار * كارش به مردمان ستمكار اوفتد ماند به هوشيار به مستان شده دچار * امروز هر فلك‌زده هشيار اوفتد سربار جامعه مشو اى دل كه دست دزد * اول كه زد به قافله سربار اوفتد بر خون ما متاز كه چون تو ز پشت زين * بسيار اوفتاده و بسيار اوفتد آن غايب از نظر كه چو گوهر بود عزيز * يا رب به دست مردم ديندار اوفتد اين گوهرى كه حق به تو « مفتون » نصيب كرد * روزى شود كه دست خريدار اوفتد